اگر تقصیر من نبود، چرا برای من اتفاق افتاد؟
گاهی یک اتفاق بد برایمان میافتد و بعد از تمام شدنش، به جای اینکه فقط از خود اتفاق ناراحت باشیم، یک سؤال دیگر هم شروع میکند به خوردن ذهنمان:
نکند تقصیر خودم بود؟
بعد شروع میکنیم به مرور کردن اتفاق.
من چه گفتم؟
چه کار کردم؟
کجای کار اشتباه کردم؟
چرا طرف مقابل با من اینطور رفتار کرد؟
چرا این اتفاق برای من افتاد؟
چرا برای بقیه نمیافتد؟
و گاهی در نهایت به نتیجه عجیبی میرسیم:
حتماً یک مشکلی در من هست. وگرنه چرا باید این اتفاق برای من میافتاد؟
اما واقعاً چرا؟
ذهن ما دوست دارد برای اتفاقها دلیل پیدا کند
پذیرفتن اینکه بعضی اتفاقات زندگی میتوانند بدون دلیل منصفانهای برای ما اتفاق بیفتند، کار سادهای نیست.
ما معمولاً دوست داریم جهان قابل پیشبینی باشد.
اگر کار درست را انجام بدهم، نتیجه خوب بگیرم.
اگر آدم خوبی باشم، دیگران با من خوب رفتار کنند.
اگر مراقب باشم، اتفاق بدی برایم نیفتد.
اگر تلاش کنم، موفق شوم.
این تصویر از دنیا آرامشبخش است، چون به ما احساس کنترل میدهد.
مشکل اینجاست که جهان همیشه اینطور کار نمیکند.
گاهی تمام تلاشت را میکنی و شکست میخوری.
گاهی اشتباه بزرگی میکنی و هیچ اتفاقی نمیافتد.
گاهی با کسی محترمانه رفتار میکنی و جواب بیاحترامی میگیری.
گاهی کسی که لیاقتش را دارد به چیزی نمیرسد و کسی که شاید لیاقتش را ندارد، به آن میرسد.
گاهی آدم بسیار محتاطی تصادف میکند و آدمی که سالها بیاحتیاط رانندگی کرده سالم میماند.
بخشی از جهان تحت تأثیر انتخابهای ماست و بخشی از آن نیست.
و پذیرفتن همین قسمت دوم سخت است.
شاید خودسرزنشگری همیشه فقط سرزنش کردن خودمان نباشد
گاهی مقصر دانستن خودمان یک فایده پنهان دارد:
به ما احساس کنترل میدهد.
اگر اتفاق بدی برای من افتاده چون من اشتباهی کردهام، پس کافی است آن اشتباه را پیدا کنم.
وقتی پیدایش کردم، میتوانم دفعه بعد انجامش ندهم و دیگر آن اتفاق تکرار نمیشود.
این فکر، با همه تلخیاش، یک جور امنیت هم در خودش دارد.
اما تصور دیگری بسیار ترسناکتر است:
ممکن است من کار اشتباهی نکرده باشم و باز هم اتفاق بدی برایم افتاده باشد.
چون اگر این را بپذیریم، باید یک واقعیت ناخوشایند دیگر را هم قبول کنیم:
ما روی همه چیز کنترل نداریم.
چرا برای بقیه اتفاق نمیافتد؟
این هم سؤال دیگری است که زیاد از خودمان میپرسیم.
«اگر مشکل از من نیست، پس چرا بقیه چنین مشکلی ندارند؟»
اما از کجا میدانیم ندارند؟
ما معمولاً بخش کوچکی از زندگی دیگران را میبینیم و تمام زندگی خودمان را.
از شکستها، تحقیرها، ترسها، اشتباهها، بیماریها، دعواها و شبهایی که دیگران با خودشان کلنجار رفتهاند چقدر خبر داریم؟
حتی اگر فرض کنیم واقعاً اتفاقی برای دیگران نیفتاده و فقط برای ما افتاده، باز هم چیزی ثابت نمیشود.
اگر از بین صد نفر یک نفر در خیابان زمین بخورد، زمین خوردنش ثابت نمیکند که مستحق زمین خوردن بوده است.
فقط برای او اتفاق افتاده.
دنیا موظف نیست اتفاقات خوب و بد را به نسبت شایستگی آدمها تقسیم کند.
ما دوست داریم جهان عادلانه باشد
در روانشناسی مفهومی وجود دارد که به آن «باور به جهان عادلانه» میگویند.
به زبان ساده، ما دوست داریم باور کنیم آدمهای خوب در نهایت نتیجه خوبی میگیرند و آدمهای بد تاوان کارشان را میدهند.
این باور تا حدی قابل فهم است. زندگی در جهانی که هیچ ارتباطی بین رفتار و نتیجه وجود نداشته باشد، وحشتناک است.
و البته رفتار ما واقعاً روی بسیاری از نتایج زندگی اثر دارد.
اما مشکل از جایی شروع میشود که این رابطه را به یک قانون مطلق تبدیل کنیم:
اگر اتفاق بدی برای کسی افتاده، حتماً خودش یک کاری کرده که مستحقش بوده است.
و وقتی آن «کسی» خودمان باشیم، نتیجه میشود:
«حتماً تقصیر من بوده.»
در حالی که همیشه اینطور نیست.
این حرف به معنی فرار از مسئولیت نیست
اینجا یک مرز مهم وجود دارد.
اینکه بگوییم همه اتفاقات بد تقصیر ما نیست، با این حرف که «من هیچوقت مقصر نیستم» زمین تا آسمان فرق دارد.
گاهی واقعاً اشتباه کردهایم.
گاهی تصمیم بد گرفتهایم.
گاهی رفتارمان در اتفاقی که افتاده نقش داشته است.
گاهی اگر جور دیگری رفتار میکردیم، نتیجه متفاوت میشد.
در چنین شرایطی اتفاقاً باید مسئولیتش را بپذیریم.
اما مسئولیتپذیری با خودسرزنشگری یکی نیست.
مسئولیتپذیری یعنی سهم واقعی خودمان را ببینیم؛ خودسرزنشگری یعنی سهمی را که متعلق به ما نیست هم به گردن خودمان بیندازیم.
شاید سؤال درست بعد از یک اتفاق بد این نباشد که:
«تقصیر من بود یا نه؟»
شاید بهتر باشد بپرسیم:
«سهم من در این اتفاق چقدر بود؟»
اگر سهمی داشتهام، آن را ببینم، بپذیرم و از آن یاد بگیرم.
اگر نداشتهام، فقط برای اینکه ذهنم دنبال یک توضیح میگردد، خودم را روی صندلی متهم ننشانم.
بخشی از جهان مبتنی بر شانس است
من فکر میکنم یکی از چیزهایی که پذیرفتنش میتواند زندگی را کمی آسانتر کند، همین است:
بخشی از زندگی شانس است.
نه فقط اتفاقات بد.
اتفاقات خوب هم همینطورند.
گاهی چیزی به دست میآوریم که تمامش حاصل لیاقت ما نبوده است.
در زمان مناسبی در جای مناسبی بودهایم.
آدم مناسبی را دیدهایم.
فرصتی سر راهمان قرار گرفته.
و گاهی هم برعکس.
بدشانسی آوردهایم.
این نگاه قرار نیست ارزش تلاش را از بین ببرد. قرار نیست مسئولیت تصمیمهایمان را انکار کند. قرار نیست هر شکستی را گردن شانس بیندازیم.
فقط قرار است یادمان بیاورد که بین آنچه انجام میدهیم و آنچه برایمان اتفاق میافتد رابطه صددرصدی وجود ندارد.
ما میتوانیم احتمال بعضی اتفاقها را تغییر بدهیم، اما نمیتوانیم جهان را کاملاً کنترل کنیم.
لازم نیست برای آرام کردن خودمان، خودمان را مقصر بدانیم
شاید سختترین بخش ماجرا همین باشد.
اینکه بتوانیم بپذیریم:
من میتوانم آدم خوبی باشم و کسی با من بدرفتاری کند.
میتوانم تصمیم درستی بگیرم و نتیجه بدی بگیرم.
میتوانم تلاش کنم و شکست بخورم.
میتوانم اشتباه کنم و خوششانس باشم.
میتوانم هیچ اشتباهی نکنم و بدشانس باشم.
زندگی همیشه بر اساس استحقاق ما پیش نمیرود.
پس وقتی اتفاق بدی افتاد، شاید قبل از اینکه خودمان را محاکمه کنیم، بهتر باشد کمی صبر کنیم.
بعد، وقتی هیجانمان کمتر شد، برگردیم و منصفانه نگاه کنیم:
من واقعاً کجای این ماجرا مسئول بودم؟
اگر اشتباه کردم، قبولش کنم.
اگر چیزی برای یاد گرفتن وجود دارد، یاد بگیرم.
اگر کاری برای جبران وجود دارد، انجامش بدهم.
اما اگر بعد از همه اینها دیدم سهمی نداشتهام، شهامت پذیرفتن یک واقعیت دیگر را هم داشته باشم:
بعضی وقتها اتفاق بدی برای ما میافتد، بدون اینکه تقصیر ما باشد.
همانطور که بعضی وقتها اتفاق خوبی برایمان میافتد، بدون اینکه تمامش حاصل لیاقت ما باشد.
شاید جهان همیشه عادلانه نباشد.
اما حداقل میتوانیم خودمان در قضاوت درباره خودمان عادلانهتر باشیم.

ثبت ديدگاه